تبليغاتX
سورنا
می خواستم سال نو ، چاپ کتاب لیلا مشفق عزیزم ، چاپ کتاب های جایزه ادبی ایران و خیلی از اتفاقهای خوب را تبریک بگویم. من حتی می خواستم تولد دوسالگی سورنا را هم تبریک بگویم ...من حتی می خواستم خیلی از اتفاق های خوب را شما به من تبریک بگویید .پس چرا به این جا رسیده ام ؟! 

آن ها به من می خندیدند نمی دانستند که من به آن ها بیش تر می خندم !»صادق هدایت

قرار بود مثل کنکوری ها درس بخوانم ...مثل آدم ها !
قرار بود "سورنا " حالا حالا ها به روز نشود ...نشد !
قراربود حتی اگر قرارشد ! به روز شوم حرف های دیگری این جا باشد اما ...
با چشم های باز انگشت هایتان را به جوهری بزنید که قرار است سرنوشت من و همسن و سال های من باشد .

قبول دارم با فقر اقتصادی خواهیم مرد اما با فقر فرهنگی دیگران باید برایمان فاتحه بخوانند !!

این شعر تقدیم می شود به چندین و چند نفر


پله

پاگرد اول )
چقدر به این شعر می آیی ؟!
هنوز کلاغ ها از سیاهی دیگ می گفتند!
که من تو را دوست داشتم ... این را به هیچ کس نگو!
(این سطر را از هر طرف بخوانی درد است )

پاگرد دوم )
من پایه ی هیچ میزی نیستم حتی اگر زلزله بیاید ...
می دانم دل کندن از این صندلی ها سخت است عزیز !
خط های پیشانی راه به جایی می برد که فقط جای خودمان باشد
چشم بندی؟ آن هم در روزهایی که دماغت از این طرف ها رد می شود ؟! ــ تیزتر ببین!
خارج از گود زنده زنده از دست می رود ... " بدو لولا ، بدو ! " (1)
دونده یعنی کسی خودش را به دیوار می زند تا ... خودت را به آن راه نزن !

پاگرد سوم )
نمی خواستم تو را ببخشم ...به دیگری
مثل رگ هایی که سر از این کوچه در آورده اند نمی دانم خودم را به کدام دشمن بزنم ؟!
خیال جوجه ها را از پاییز بگیر ، تا شمردن فقط چند کلاس مانده
نمی خواهم از تو بترسم که مثل روسری به سرم می آیی
پیچ های رادیو از خلیج، فارسی موج گرفته اند
پیراهنت پرچمم بشود! همین جا کور شوم اگر دروغ بگویم
پدر برای خانه در مخفی و پله ی فرار ساخت ...ازچراغ ها چیزی کم نشد !

پاگرد چهارم )
یکی آمد که ز/مین را از نو ، با همین مین ها بسازد
جنگ یعنی تازه شدن خون ها برای میز عزیز !!

پاگرد پنجم )
ساعت هر چه می دود نمی رسد به قهوه ای که تلخی اش را به شیرین زدنم بخشید ...
ساعت نه است و من نمی خواهم باور کنم ...باید تو را هم پشت در گذاشت !!
دیوار یعنی همیشه حرف ها پشت در نمی ماند، شنونده ی عزیز!
باید زمین را چهار گوش می ساختند ، درد حتما از جایی شروع شده است .

پاگرد ششم )
در خورشید چیزی بیش تر از من که نمی سوزد ــ می سوزد ؟
پس بگو این همه حرارت از کدام کوره در رفته که عاشقت شدم ؟!
نمی توانی در این ماه نگاه نکنی و از جنونم بگویی؟!
ببین ! از ماه برگشته ها تقویم را عوض کردند به وقت هجرت !
از آسمان تا زمین هم خودش را پایین بکشد پر در نمی آورم
بیا و تا کلاغ ها به خانه نرسیدند با همین قصه سیاهم کن !

پاگرد هفتم )
ببین کجا نشسته ام که جای خودم نیست
زمین بی هوا گر گرفته و باید تا داغم بچسبم به گور خودم
گذشت ساده نیست وقتی جاده ها از روده های تو راست ترند !

پاگرد هشتم )
تو هم که در عصرهای سه شنبه توهم شدی!!!
من یک آدمم تا دقیقه ی نود
این گل را به سر خودت بزن باران!
مادرم اسمم را "لیلا " گذاشت تا بنویسم
اگر حرف نزدم لطفا کسی نگوید "لاله "!!
از من که می روی برایم مهم نیست
مهم این است که به چه کسی بازمی گردی ؟!
درد با چشم های من ترجمه می شود
اما این نت میانی چرا فقط به ما می رسد؟ ها؟

پاگرد نهم )
چرا هر چه می نویسمت به آخر نمی رسی؟
اما تا اسمت را می آورم یعنی آخر خط را نشانه رفته ام ...
با حنجره هایی که سوزاندم به گلستان نمی رسی لیلا!
من کجای شهر را طاعون گرفته ام که آتشم می زنند به حرف ؟
روی موزاییک تنی لی لی می کند که عصر را تشنج کرده ... این منم .
خانه با درهای مخفی و پله های فرار جایی برای ماندن نیست
بیا به شهر برگردیم
پر در آورده ام از بالشی که زیر سرم خواب دیگری دارد
حالا از این پنجره به هر آسمانی می خواهی بزن!
پاگرد دهم )
این رگ ها که از هواداریت نمی ترسند عزیز !
کافی است بیایی و به شهر برگردیم
هر روز ناصر خسرو را دور می زنم شاید دردی دوا شود از زخم هایم
اما ناصر خسرو شانه هایش را قرض نمی دهد به بغض های کسی
ناصر خسرو حتی نمی گذارد این زخم ها را به پیراهنش ببندم
ناصر خسرو هم مثل من یک روز به بن بست می رسد حتما.
در کوچه الوالعزم بودنم انکار شد که به رسالتم مجوز چاپ ندادند.
.
.
هنوز کلاغ ها از سیاهی دیگ می گفتند!
که من تو را دوست داشتم ... این را به هیچ کس نگو!
آرام بخش می شوم در قرص هایی که حلم نمی کند
زمین، دیگر نچرخ! شاید سبز شوی.
.
.
جوهرش را دارم ...
می ایستم همین جا تا با یک اشاره ام برسی !!

(1) Run Lola Run نام فیلمی ست از Tom Tykwer

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 21:55 توسط لیلا حکمت نیا |


قبول دارم ! نباید حاشیه ها را به وبلاگی مثل وبلاگ سورنا بکشانم ....
قبول کنید ! یک نفر باید این ها را  می نوشت .
...
از کجای این قصه ی ناتمام شروع کنم ؟!
نمی دانم سکوت علامت رضایت است یا جواب ابلهان خاموشی است پس باید نوشت تا نه آنان را ابله بشمارم و نه خودم را راضی .
تا حالا خیلی وقت ها از حقم گذشته ام به خاطر خیلی مسائل که این جا نمی توانم بنویسم (......!!)
اینکه لیلا حکمت نیا آدم بزرگی است یا نه ؟ یا اصلا شعرهای او کجای این دهه قرار دارد یا اصلا حالا دارد مشق شاعر شدن می نویسد چیزهایی که زمان باید مشخص کند و فعلا حرف زدن در موردش یک طرفه به قاضی رفتن است .

اما این را می دانم که لیلا حکمت نیا هر چه باشد خانم x حق ندارد اسم خواهرش را به جای من برای کشوری بفرستد (همه می دانستند که شعر من ....) . انگار در این جامعه هر کس نتواند رکیک حرف بزند باید منتظر بماند تا .....
و آن یکی هم اصلا حق ندارد شعر من را پرت کند!
من وقتی به مسئول مربوطه می گویم چرا اسم من در پوسترهای چاپ شده نیست می گوید از جشنواره پارسال ، دوسال گذشته است !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من چه جور پیگیری کنم؟  (!!!!) و ..... مورد دیگر که اگر این جا بنویسم قطعا شما هم مرا محکوم می کنید که چه آدم بی دست و پایی هستم که نمی توانم حقم را بگیرم .اما کاش بفهمید شرایط مرا که خیلی وقت ها باید لال شد !

دلم گرفته است، دلم گرفته است، دلم گرفته است ...

 

و امروز جشن تجلیل از جوانان برتر شهرستان :
بعد از ساعت ها مقدمه چینی نوبت می رسد به اعلام برترین ها ...
خیلی ها بودند که من بنا به دلایلی نه می توانم اسمشان را بنویسم نه اینکه به چه عنوان های مزخرفی معرفی می شدند .
مثلا نفر دوم ؟ استان اعلام می شود !! اما من که چندین رتبه ی استان ,شهرستان و کشور را دارم باید ...... موضوع بحث جایزه و این چیزها نیست که آن ها که مرا می شناسند می دانند ذره ای برایم ارزش ندارد ! موضوع چیز دیگری است موضوع این است که ....خودتان بخوانید:

 

لیلا حکمت نیا متولد 27 تیر 1370 ، از سه سالگی شعر را شروع کردم و از 8 سالگی عضو انجمن شعرم. اولین جشنواره ی تئاتر را در ابرکوه روی صحنه بردیم (بماند حرف ها ، بماند که ؟؟؟؟ از مراسم رفت بیرون و گفت ....بماند من که برای آن ها کار نمی کنم ! )

اما کمی از سابقه ی ادبی : دارای چندین رتبه برتر در شعر و تئاتر در شهرستان هستم اما چون زیادند و من این ها را جز سابقه ی ادبی ام به حساب نمی آورم از آن می گذرم.  نفر اول جشنواره ی استانی شعر پایداری ، نفر اول بیست و ؟(چندمینش یادم نیست ! ) جشنواره ی شعر دانش آموزی استان ، منتخب همایش سراسری دبیر انجمن های فرهنگی ، منتخب همایش سراسری آفرینش های ادبی و منتخب برای چاپ آنتالوژی شعر معاصر و .....
اشعارم در نشریات اینترنتی و کاغذی و ... به چاپ رسیده است .

این هم گوشه ای از فعالیت های اینترنتی من :

 شعر لیلا حکمت نیا در سایت ادبی آتی بان

ویزگی ذهن و زبان شعر لیلا حکمت نیا / علیرضا ذیحق

شعر من در سایت ادبی هجوم
شعر من در سایت ادبی آدم برفی ها
شعر من در سایت ادبی ماه مگ
شعر من در سایت ادبی والس
شعر لیلا حکمت نیا در سایت ادبی آتی بان
شعر من در سایت ادبی جغد
شعر من در سایت ادبی لوح
شعر من در وب سایت ادبی آمینا
شعر من در سایت ادبی سنگک
شعر لیلا حکمت نیا در هفته نامه ی نوشتار
شعر من در سایت ادبی آدم برفی
شعر من در سایت شهرزاد 
شعر من در نشریه سپهر
نقدی بر شعر لیلا حکمت نیا توسط شاعران و منتقدان
شعر سیاه به سیاهی نمی زند / تاملی در شعر لیلا حکمت نیا / احسان خلیلی

شعر امروز علیه شعر امروز / احسان مهدیان
نگاهی به شعر لیلا حکمت نیا / علیرضا ذیحق
اسامی پذیرفته شدگان آنتالوزی شعر معاصر
شعر لیلا حکمت نیا در شروه نوشته ها
نگاهی به شعر لیلا حکمت نیا / بهمن ارجمند
دختری خودش را در شعر غرق کرده / سید محمد آتشی
اقیانوس جوان / سید محمد آتشی
مجموعه ی شعر (ترجمه شده به ترکی آدری / در این مجموعه شعر مرا بخوانید )
نقد شعر لیلا حکمت نیا در خانه ی نقد  
ویژگی ذهن و زبان شعر لیلا حکمت نیا / علیرضا ذیحق
نقد و تفسیر شعر خاطرات منجمد / اصلان قزللو
شعر لیلا حکمت نیا در سایت ادبی آتی بان 
زوایای پنهان در شعر لیلا حکمت نیا / علیرضا ذیحق

شعر لیلا حکمت نیا در هفته نامه ی ادبی - اینترنتی نوشتار
و ......

نمی خواستم از خودم تعریف کنم فقط خواستم بگویم حق با آن هاست که هنوز هم رتبه ی دوم ؟ استان و نفرات برتر کنکور های آزمایشی را به عنوان جوان برتر انتخاب کنند .

در انتها نه به خاطر این ها نه به خاطر اینکه حاشیه ها را به تلفن خانه ام کشاندید و وبلاگ ساختید و .... به خاطر هیچ کدام این ها نیست ...

 

فقط به فرصتی نیاز دارم تا این فاجعه ها را بپذیرم ، بپذیرم که من در چه جامعه ای زندگی می کنم .  دیگر اینجا نمی نویسم ! و این فعلا آخرین پست سورنا است.

 

قبل از خداحافظی باید بگویم دست های استاد گرامی ام  لیلا مشفق عزیزم را برای تمام خوبی هایش می بوسم و بداند که بزرگترین اتفاق شاعرانه ی من بود .

از استاد گرامی ام آقای آتشی ...که حرف هایم را گوش داد ممنونم .

و از استاد گرامی ام آقای مهدیان ممنونم برای تمام صبرها و تمام وقتی که گذاشت .

و می دانم نتوانستم خوبی هایشان را جبران کنم .

--------

 

تازه ها !

شعر من درسایت ادبی پیاده رو 

شعر من در هفته نامه ی بیرمی

 راحله حدیدی عزیز با گذری بر ارتعاش به روز است .

 انتشارات سخن گستر ، ناشر برگزيده ي سال 85 و 87  ، با هدف معرفي و انتشار آثار قابل تامل و فاخر داستان نويسان و شاعران ايران ،  و به منظور ايجاد بستر مناسب در جهت استفاده ي اهالي ادبيات ايران ، آثار نويسندگان  فوق را در دو بخش داستان و شعر  براي انتشار معرفي مي نمايد .

خبر درسایت جایزه ادبی ایران و انشارات سخن گستر

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 23:49 توسط لیلا حکمت نیا |


من فکر می کنم شعرهایم بغض جهش یافته است و تو خوب می دانی هیچ درمانی ندارد این!
ستاره تجویز کن ! حال من از ماهی ای که یک طرف صورتش را نمی بینم بد است...

_______
بعد از خیلی نبودنم که هر نبودنی معلولی دارد حتما ! با دو شعر ...
می خواستم خیلی حرف بزنم اما سورنا جایی  برای حاشیه ها نمی گذارد .

شعر اول که می خواستم خیلی وقت پیش بنویسمش این جا )

زمین گیر نمی کند به خدایی که سنگ دارد زمین
ناتمام می گذاردم تا کی ؟
دردی که این روزها دایره می زند به درخت شدنم
ولش کن من عمرم را کرده ام...
حتی این رودخانه ها  هم متمدن مان نمی کند دیگر 
ابراهیم تبر را پس بیاور و از من شروع کن/ شروع کن ....
هیچ رودی را آغاز نکرده اما همه آفتاب پرستیم ...بگرد!
بگو وقتی زمین می چرخد این همه آب کجا می ریزد
(قصه می تواند همین نباشد ؟!)
من پرنده ای بومی ام که از رنگ افتاده پای درختی که لنگم می زند
بیا تظاهرات راه بینداز در سرم ... بیا!
قبل از اینکه پسرم نقاشی اش را موشکی کند به سرم
چادری که سفیدی دندان هایم را رعایت نمی کند / به پیشانی ام می زند چرا ؟
کفاره ی سکوت هایم را برقص امشب!
تقصیر از ریتم پیاده روهای آفریقا است / گندم ها غنی شده اند
مزرعه ی با مترسک بی دل می زند به سرم خون راه بیندازم
درست مثل دست های من که شبیه دست های من نیست / راس ساعت خودکشی ام
قرار می گیرم با خودم ..... اگر از بی قراری هایت کنارم بزنی
دلی که به قافله زده ام برمی گرداند زمین را لیلا / می دانم !
اسمت را یک سنگ حفظ می کنم قبل از اینکه مومیایی عاشق شود
از همین نفرین برای آدم های بعدی نشانه بزن!
(قصه می توانست همین هم نباشد !)

 

شعر دوم که شاید در سایت ادبی هجوم خوانده باشید و جز معدود شعرهایی است که من بعد از چند ماه هنوز دوستش دارم :


برای گاو نشدن چقدر نخل باید سر برید؟
فانوس پشت پایم بود که در تاریکی سر می چرخاندی!
گاه و بی گاه !
نوبت خاموشی ماست ؟
من دهان دارم تا ترکیب صورتم به هم نخورد/ نمی خورم
آینه ها روبروی دهانم شهادت می دهند - زنده ام !
نمی خواهم شعرهایم سبزی را بپیچاند که من درختم ...
از این جا حباب می شوم که هوای تو را داشته باشم / شرجی ؟
تمام دنیای من نباشد / تمام دنیای من هست - باران
(یادت نرفته چه فسیل هایی از دریا گذشته بود که من رسیدم )
اشک هایم هیچ ستاره ای را نمک گیر نکرد ... از یاد نمی برم.
(این آدمک مرده بود من دوباره سر کشیدم
چرا زندگی کنم ؟ )
پیامبران را به خوابی برده این غار که خط بدهد به شعرهای میخی ام
همین روزهاست که داوود حنجره ی زنی را عاشق شود / به نام من نخوان !
این پیراهن را من دیوانه کردم
حالا تا کدام چاه فرار کنم؟ امان به لباس های بی امانم ؟
نمی توانی جای من باشی ...نمی توانی
پس از 17 سال جنگ تحمیلی با دیوارها بفهمی ،
نفهمی برای زدن به آسمان باید به پنجره زد
نمی توانی جای من باشی ! جای من باش!
مگر من از این آبادی چه می خواستم جز آبادی
بگو برای درخت شدن چند حلقه تا جوانی ام بزنم؟
این کروموزومی که جهانی شدن برایش کم است پُلی مراز برنمی دارد
بگذار شعری که می زند به سرم فقط به سرم زده باشد
...
آقایان ، خانم ها من شاعر شعر خودم هستم ... لطفا کنار بروید
دور گرفته ام در فضایی که نمی توانم حدس بزنم...

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 22:50 توسط لیلا حکمت نیا |