ستاره تجویز کن ! حال من از ماهی ای که یک طرف صورتش را نمی بینم بد است...
_______
بعد از خیلی نبودنم که هر نبودنی معلولی دارد حتما ! با دو شعر ...
می خواستم خیلی حرف بزنم اما سورنا جایی برای حاشیه ها نمی گذارد .
شعر اول که می خواستم خیلی وقت پیش بنویسمش این جا )
زمین گیر نمی کند به خدایی که سنگ دارد زمین
ناتمام می گذاردم تا کی ؟
دردی که این روزها دایره می زند به درخت شدنم
ولش کن من عمرم را کرده ام...
حتی این رودخانه ها هم متمدن مان نمی کند دیگر
ابراهیم تبر را پس بیاور و از من شروع کن/ شروع کن ....
هیچ رودی را آغاز نکرده اما همه آفتاب پرستیم ...بگرد!
بگو وقتی زمین می چرخد این همه آب کجا می ریزد
(قصه می تواند همین نباشد ؟!)
من پرنده ای بومی ام که از رنگ افتاده پای درختی که لنگم می زند
بیا تظاهرات راه بینداز در سرم ... بیا!
قبل از اینکه پسرم نقاشی اش را موشکی کند به سرم
چادری که سفیدی دندان هایم را رعایت نمی کند / به پیشانی ام می زند چرا ؟
کفاره ی سکوت هایم را برقص امشب!
تقصیر از ریتم پیاده روهای آفریقا است / گندم ها غنی شده اند
مزرعه ی با مترسک بی دل می زند به سرم خون راه بیندازم
درست مثل دست های من که شبیه دست های من نیست / راس ساعت خودکشی ام
قرار می گیرم با خودم ..... اگر از بی قراری هایت کنارم بزنی
دلی که به قافله زده ام برمی گرداند زمین را لیلا / می دانم !
اسمت را یک سنگ حفظ می کنم قبل از اینکه مومیایی عاشق شود
از همین نفرین برای آدم های بعدی نشانه بزن!
(قصه می توانست همین هم نباشد !)
شعر دوم که شاید در سایت ادبی هجوم خوانده باشید و جز معدود شعرهایی است که من بعد از چند ماه هنوز دوستش دارم :
برای گاو نشدن چقدر نخل باید سر برید؟
فانوس پشت پایم بود که در تاریکی سر می چرخاندی!
گاه و بی گاه !
نوبت خاموشی ماست ؟
من دهان دارم تا ترکیب صورتم به هم نخورد/ نمی خورم
آینه ها روبروی دهانم شهادت می دهند - زنده ام !
نمی خواهم شعرهایم سبزی را بپیچاند که من درختم ...
از این جا حباب می شوم که هوای تو را داشته باشم / شرجی ؟
تمام دنیای من نباشد / تمام دنیای من هست - باران
(یادت نرفته چه فسیل هایی از دریا گذشته بود که من رسیدم )
اشک هایم هیچ ستاره ای را نمک گیر نکرد ... از یاد نمی برم.
(این آدمک مرده بود من دوباره سر کشیدم
چرا زندگی کنم ؟ )
پیامبران را به خوابی برده این غار که خط بدهد به شعرهای میخی ام
همین روزهاست که داوود حنجره ی زنی را عاشق شود / به نام من نخوان !
این پیراهن را من دیوانه کردم
حالا تا کدام چاه فرار کنم؟ امان به لباس های بی امانم ؟
نمی توانی جای من باشی ...نمی توانی
پس از 17 سال جنگ تحمیلی با دیوارها بفهمی ،
نفهمی برای زدن به آسمان باید به پنجره زد
نمی توانی جای من باشی ! جای من باش!
مگر من از این آبادی چه می خواستم جز آبادی
بگو برای درخت شدن چند حلقه تا جوانی ام بزنم؟
این کروموزومی که جهانی شدن برایش کم است پُلی مراز برنمی دارد
بگذار شعری که می زند به سرم فقط به سرم زده باشد
...
آقایان ، خانم ها من شاعر شعر خودم هستم ... لطفا کنار بروید
دور گرفته ام در فضایی که نمی توانم حدس بزنم...

